تبلیغات
وبلاگ - یک داستان آموزنده بخیل
 
وبلاگ



منصور مرد بخیلی بود. به همین جهت در پرداخت مزد کارگران و کارمندان دولت بسیار سختگیری‌ می نمود. سختگیری و بخل وی معروف است و در این خصوص حکایت ها می کنند. وی که‌ دومـین خلیفه بنی عباس بود به واسطه بخلی که داشت، بسیاری از ارباب احتیاج را که به دربار وی‌ رو می آوردند‌ محروم‌ می کرد. همچنین ادبا و شعرائی که چشم به بذل و بخشش او داشتند از خود می راند.

یک داستان آموزنده/ بخیل

گویند منصور دوانقی خلیفه معروف بنی‌ عباس حافظه‌ای بس قوی داشـت‌. حـافظه ی وی به حدی بود که اگر یک بار شاعری قصیده‌ای را می خواند او از حفظ می کرد و بلافاصله از‌ آغاز تا پایان مـی خواند. منصور به علاوه غلامی داشت که اگر قصیده‌ای را دو‌ بار می خواندند، از بر‌ می کرد‌. همچنین کـنیزی خوش ذوق داشت که هـر گـاه شعری را سه نوبت می شنید، حفظ می نمود و فی‌ الفور می خواند.
منصور مرد بخیلی بود. به همین جهت در پرداخت مزد کارگران و کارمندان دولت بسیار سختگیری‌ می نمود. سختگیری و بخل وی معروف است و در این خصوص حکایت ها می کنند. وی که‌ دومـین خلیفه بنی عباس بود به واسطه بخلی که داشت، بسیاری از ارباب احتیاج را که به دربار وی‌ رو می آوردند‌ محروم‌ می کرد. همچنین ادبا و شعرائی که چشم به بذل و بخشش او داشتند از خود می راند.
در عهد خلفای پیـش از وی اهـل ادب و شعر مورد تفقد و تشویق قرار می گرفتند و از طرف‌ خلفا‌ و امرا‌ به دریافت صلات و جوائز نائل می گشتند، ولی در روزگار منصور که طبع بخیل او اجـازه‌ ی آمـد و رفت به این قبیل افراد نمی داد، همه از دور او پراکنده‌ شدند‌.
منصور‌ بـرای اینکه به طور شرافتمندانه خود را از پرداخت صله و جایزه به ادبا‌ و شعرا‌ آسوده‌ گرداند چاره‌ای اندیشیده بود که تا آن روز سـابقه نـداشت؛ بدین گونه که وقتی‌ شاعری‌ می آمد‌ تا‌ قصیده و اشعار خود را در حـضور او بـخواند، خلیفه به وی می گفت: گوش کن! اگر‌ قبلا‌ کسی این اشعار را از حفظ داشته باشد، یا ثابت شـود کـه شـعر‌ از‌ شاعری‌ دیگر است، نباید از ما انتظار صله داشته باشی؛ ولی چنانچه کسی آن را از‌ بـر‌ داشـت و معلوم شد که از شاعر دیگری هم نیست،آن وقت به وزن طوماری که‌ شعرت‌ را‌ در آن نوشته‌ای پول کـشیده‌ به تو خـواهیم داد!
شاعر بی‌ نوا که از همه جا بی‌ خبر‌ بود‌ هم به اطمینان اینکه شعر اثر طبع خـود اوسـت و پیش‌ از وی کسی‌ از‌ حفظ‌ نکرده است،شرائط را می پذیرفت و با اجازه ی خلیفه قصیده ی خود را مـی خواند.
هـمین که اشـعار او‌ به انتها‌ می رسید‌، نخست خود خلیفه از بر می کرد و سپس به شاعر نگون بخت می گفت: اکنون‌ گـوش‌ کـن تا من نیز اشعاری را که خواندی، از حفظ بخوانم، آنگاه تمام قصیده را هر‌ چـند‌ هـم طـولانی بود می خواند و به غلام که در این اوقات آماده‌ ی کار و دو‌ بار‌ شنیده و از حفظ کرده بود؛ دستور مـی داد‌ کـه‌ او‌ نیز قصیده شاعر را بخواند غلام هم‌‌ فورا‌ همه را تحویل می داد!
در این هـنگام خـلیفه بـه شاعر می گفت: چنانکه می‌ بینی نه‌ تنها‌ من و این غلام اشعاری را‌ که‌ خواندی از‌ حفظ‌ داریم‌، بلکه ایـن کـنیز کـه در پس‌ پرده‌ نشسته هم آن را از بردارد، سپس با اشاره‌ ی خلیفه؛ کنیز هـم کـه‌ سه‌ بار از شاعر و خلیفه و غلام شنیده‌ بود، قصیده را از‌ اول‌‌ تا آخر می خواند!
شاعر بی‌ چاره‌ از‌ این منظره هـاج و واج شـده و بدون دریافت چیزی سر به زیر می انداخت و با حسرت از‌ دربار‌ خلافت بیرون می رفت.
ایـن وضـع‌ بدین منوال‌ جریان داشت تا‌ اینکه‌ روزی اصـمعی شـاعر تـوانا‌ و ظریف‌ مشهور عرب که از ندما و حضار مـجلس خـلیفه بود، به تنگ آمده تصمیم گرفت این‌ عادت‌ ناپسند را ترک‌ خلیفه بدهد.
اصمعی‌ اشـعاری‌ مـشتمل بر‌ لغات‌ مغلق‌ و کلمات مـشکل سـاخت و سپس‌ آن را روی یـک‌ سـتون سنگی شکسته‌ای نوشته و در عبائی پیچید و بـار شـتری کرد و خود نیز‌ تغییر‌ لباس داده به صورت‌ یک نفر عرب بیابان‌ گرد‌ در‌ حالی که‌ نـقاب‌ زده و جـز دو‌ چشمش‌ پیدا نبود، به نزد خلیفه آمـد و با لحنی که مـنصور تـشخیص ندهد گفت: خداوند سایه خـلیفه را‌ پایـنده‌ بدارد‌؛ من خلیفه را در قصیده‌ای مدح کرده‌ام‌ و اجازه‌ می خواهم‌‌ که‌ آن را‌ بخوانم‌!
خلیفه هـم طـبق معمول گفت: برادر عرب! مـا بـا شـعرا عهد و پیمانی داریـم و آن ایـنکه‌ اگر قصیده از شاعر دیـگری بـاشد چیزی به تو نخواهیم داد و چنانچه از‌ خودت بود به وزن آنچه شعرت را در آن نوشته‌ ای صله خواهی یافت!
اصـمعی هـم قبول کرد و سپس شروع به خواندن قـصیده‌ ی خـود کرد کـه پر از الفـاظ غـریب‌ و نامأنوس و جملات غامض‌ و پیـچیده‌ بود.
وقـتی‌ اصمعی قصیده را به پایان رسانید، خلیفه نتوانست این اشعار عجیب و ناهموار را از حفظ کند و برای اولین بار در کار خود متحیر ماند! ناچار نگاهی به غلام و کنیز کرد ولی آنها‌ هم‌ از بر نکرده بودند، زیـرا آن دو نـفر به ترتیب در نوبت دوم و سوم می توانستند از حفظ کنند.
سرانجام منصور شاعر را مخاطب ساخت و گفت: ای برادر عرب! معلوم شد‌ که‌ شعر را‌ خودت گفته‌ای و پیش از تو کسی از حفظ ندارد! اکنون ما مـی خواهیم بـه وعده‌ ی خود عمل کنیم، بنابراین‌، طوماری که شعرت را در آن نوشته‌ای بیاور تا به وزن آن‌ پول‌ کشیده‌ به تو عطا کنیم.
اصمعی با همان ریخت و وضعی که بـه خود گـرفته بود گفت: من مردی فـقیرم. از ‌‌شـدت‌‌ فقر یک ورق کاغذ پیدا نکردم که شعرم را در آن بنویسم، مدتی‌ بود‌ که‌ یک ستون شکسته‌ از عهد مرحوم پدرم در خانه ما افتاده بود که احتیاجی به آن‌ نـداشتیم،مـن هم از روی ناچاری‌ و فقر قـصیده‌ام را روی آن نـوشته و اینک‌ بار کرده با خود‌ آورده‌ام‌!
خلیفه از دیدن ستون سنگی که وزنی گران داشت،در شگفت ماند و دید که اگر موجودی خزینه را در یک کفه ترازو بریزند با آن برابری نمی کند! ولی از آنجا کـه‌ ایـن کار به ظرافت شبیه‌ تر بود تا به حقیقت، خلیفه که از هوش و فراست بهره‌ مند بود با کمی تأمل رو کرد به یکی از حضار و گفت: گمان من اینست که این عرب اصمعی باشد‌ و خواسته‌ است شـیرین کاری‌ کـند. به دستور خـلیفه نقاب را از صورت اصمعی برداشتند و او هم خود را نشان داد.
در حالیکه شیرین کاری او موجب تعجب حضار و تنبه خلیفه گردید(اعلام النـاس-تألیف‌ اتلیدی‌ صفحه-38)


منبع:
درسهایی از مکتب اسلام » آذر 1340، سال سوم – شماره 10 (صفحه 16)



لینک منبع

مطلب یک داستان آموزنده/ بخیل در سایت مفیدستان.


لینک منبع و پست :یک داستان آموزنده/ بخیل
http://mofidestan.ir/%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%ae%db%8c%d9%84/



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه